تبليغاتX
کـــــ ــوچــــ ــه خــــ ــوشبخــــ ــت





طرز تفکر یک سگ: این آدما به من غذا میدن، نوازشم میکنن، دوسم دارن. پس حتما اونا خدای من هستند.

طرز تفکر یک گربه: این آدما به من غذا میدن، نوازشم میکنن، دوسم دارن. حتما من خدای اونا هستم.


 
اگر خوب به این جملات فکر کنید، انسان ها هم از همین نوع تفکرها برخوردار هستند. عده ای خودشون رو به خاطر توجه و محبت دیگران مدیون تصور می کنند و عده ای به خاطر همین موضوع دچار خود بزرگ  بینی های کاذب میشن.*

تفکر حیوانی

که البته گویا این دومی این روزها خیلی زیاد شده... مردم متوهم ِ خود بزرگ بین... 

*"این یک ایمیل بود که امروز گرفتم، بذارید به حساب نقل قول"

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 10:54 توسط الهام| |




کسی هست که در کارهای گرافیکی و طراحی فعالیت داشته باشه، به اندازه کافی ذوق داشته باشه و در کنارش وقت آزاد هم داشته باشه و در نهایت دوست داشته باشه با یک انجمن خیریه همکاری داوطلبانه داشته باشه.. آیا؟؟

خداوند خیرتان دهاد.

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 11:14 توسط الهام| |




مهمونی رفتنامونم جالب اند...

مهمان به صاحبخانه: ببخشید تورو خدا تو زحمت افتادی... ای وای حالا تا شب هم باید وایسی تو اشپزخونه ...

میزبان به میهمان: ببخشید تورو خدا، کم و کاستی چیزی بود دیگه... زحمت کشیدید... اونجور که دلم می خواست نتونستم پذیرایی کنم...

 

+++کاشف معدن صبح که آمد/ صدا کن مرا....

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 8:26 توسط الهام| |




گل فروشی غلغله...

شیرینی فروشی غلغله...

چه خبره اینجا؟؟؟

نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 15:6 توسط الهام| |




ساعت کاری 8 الی 16

طبق قانون تا 8:15 تاخیر نمی خورری.. بعدش یا باید مرخصی پر کنی یا دو برابرش از حقوقت کسر میشه...

اضافه کار هم که اصولا اینجا معنی نداره... چه 5 دقیقه چه 50 دقیقه...

ولی خب یه یک ساعتی هم وقت ناهار و نماز داریم یا نه؟؟؟ خب ما اینو هم عملا نداریم...

حالا از امروز قاط زدن می گن 8بشه 8:01 دقیقه تاخیر محسوب  میشه... منم اد امروز از 7:30 اینجام که درب بسته بوده..:دی

ولی خب قصد داریم قانون ساعت ناهار رو دیگه لاقل رعایت کنیم... یعنی مملکته... نه یعنی کــــاره من دارما...


نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 8:16 توسط الهام| |




با یک دست و دودست ضرب میزند، مدل به مدل ، ۲چهارم، ۶هشتم، عربی، ایرونی و... و می خواند تمام تصنیف های قدیمی را .. هنوز از حافظه اش...

می گوید جوان که بودم کلی دختر خاطرخواه من بودن... دنبالم بودن...

می گویم خب خوش تیپ بودید... الان هم هستید... بابایی.

 

او یک بیمار مبتلا به آلزایمر است.

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:40 توسط الهام| |




رفته ام در فروشگاه، چرخ برداشتم ماکارونی و رب گوجه و روغن مایع و اینا جمع می کنم ...

دوتا مرد گنده، گنده میگم، گنده می شنویا... دو تا چرخ رو تا خرخره پر کردند.. سر صندوق، بر حسب اتفاق پشت سر ایشان ایستادم و سرگرم چیندن خرید هایم روی ریل...

که یکهو ، چشمتون روز بد نبینه ، چشمم افتاد به بخشی از خرید های ایشان...

کمی یواشکی زل زدم تا فهمیدم قضیه از چه قراره... 10 بسته ی کوچک رنگی، یعنی هر کدوم به یه رنگا... 10 بسته محصول بهداشتیِ ارتباطات جنسی...

یعنی یک آن که فهمیدم چی هست، شروع کردم به شمردن شاخ درآورده بودم، اونم هر کدوم به یک رنگ و بو... بعد گفتم یعنی هر بسته چنتا دونه توشه!!

خلاصه یهو به خودم اومدم چند قدم رفتم عقب تر و زل زدم به پله برقی اونطرف...


..

بعد با خودم گفتم باید فروشگاه ها رو هم مثه دانشگاه ها و بانک ها و اینا زنونه مردونه کنند... والا.

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 9:10 توسط الهام| |




من اگر به هر دلیلی بخام از جایی برم، همه چیزو جمع می کنم و یکروزه میرم و دیگه پشت سرمم نگاه نمی کنم... یعنی حتی ممکنه برای تسویه هم دلم نخواد برگردم تو اون محل.

یکی از همکارای سابق مارو به دلایلی عذرش رو خواستند... تالا   4 بار خدافظی کرده، میاد تسویه خدافظی می کنه، میاد وسایلشو ببره خدافظی می کنه، امروزم اومده بود مدارکشو بگیره بازم از نو خدافظی.. بابا خب آدم چه حرفی داره به یک بیکار شده ی بیچاره بزنه...


هر چهار بارم روبوسی کرده با من:((

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:27 توسط الهام| |






پیش پیش یک شاخه گل سپید می آورد از باغچه... که غر نزنم به جانش... 

همکارند ما داریما..

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 15:56 توسط الهام| |




عشق تو پرنده‌ای سبز است

پرنده‌ای سبز و غریب...

بزرگ می‌شود همچون دیگر پرندگان

انگشتان و پلک‌هایم را نوک می‌زند...

 

چگونه آمد؟

پرنده‌ی سبز کدامین وقت آمد؟

هرگز این سؤال را نمی‌اندیشم محبوب من!

که عاشق هرگز اندیشه نمی‌کند.

عشق تو کودکی‌ست با موی طلایی

که هر آن‌چه شکستنی را می‌شکند،

باران که گرفت به دیدار من می‌آید،

بر رشته‌های اعصاب‌ام راه می‌رود و بازی می‌کند

و من تنها صبر در پیش می‌گیرم.

عشق تو کودکی بازیگوش است

همه در خواب فرو می‌روند و او بیدار می‌ماند...

کودکی که بر اشک‌هایش ناتوانم...

*

عشق تو یکه و تنها قد می‌کشد

آن‌سان که باغ‌ها گل می‌دهند

آن‌سان که شقایق‌های سرخ بر درگاه خانه‌ها می‌رویند

آن‌گونه که بادام و صنوبر بر دامنه‌ی کوه سبز می‌شوند

آن‌گونه که حلاوت در هلو جریان می‌یابد

عشق‌ات، محبوب من!

همچون هوا مرا در بر می‌گیرد

بی آن‌که دریابم.

جزیره‌ای‌ست عشق تو

که خیال را به آن  دسترس نیست

خوابی‌ست

ناگفتنی... تعبیرناکردنی...

به‌راستی عشق تو چیست؟

گل است یا خنجر؟

یا شمع روشنگر؟

یا توفان ویران‌گر؟

یا اراده‌ی شکست‌ناپذیر خداوند؟

*

تمام آن‌چه دانسته‌ام همین است:

تو عشق منی

و آن‌که عاشق است

به هیچ چیز نمی‌اندیشد...

"نزار قبانی"

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 12:54 توسط الهام| |




چرا ما امروز تعطیل نیستیم اونوقت... هان؟

..

می گوید تبریک روز کارگر و روز معلم را روی یک برگه نزن... ممکنه به معلم ها بر بخوره...

معلم اند ما  داریم؟

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 8:43 توسط الهام| |




زمانی نمی گذرد که خانه مان ارزش تاریخی پیدا میکند... این سه تای اخری هم که با هم ادغام شوند ، بریزند و بعد ۶ماه بالا بیایند... این امارت کوچک می ماند و خاطراتی که از کوچه خوشبخت با خود دارد... ما می مانیم و خاطرات و بازی هایی که دل هایمان داشت...

گاهی ، بی خبر همه چیز عوض می شود.. پلاکمان از ۳۸۰ به ۱۵۳ و  سه رقم دوم شماره تلفنمان از ۷۰۰ به ۱۷۰ تغییر کرد.. هم بی خبر.. هم بی اجازه.

نوشته شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 10:9 توسط الهام| |




گوسفندی آنطرف تر گوشه ی حیاط بسته شده به لوله ی اب..

اینطرف روی پله ها؛ یاسین نشسته زار زار گریه میکنه...

-چرا داری گریه می کنی؟

- آخه ببعی داره گریه میکنه.. چرا پاشو انقدر محکم بستید.. بازش کنید می خواد بیاد بغل من...

***

دقایقی بعد از یک رفت و برگشت نیم ساعته رو به ببعی:

-ماشالا ماشالا چه بزرگ شدی...

نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 11:56 توسط الهام| |




هر ساعتی از عصر که می روم آنجا ست..

ناخواسته به نیمه ی مکالمه شان گوش می سپارم. روی زمین ، کنار کمدهای آهنی ِ قفل دار وا رفته است و با زنی که لباس هایش را پوشیده و در حال پودر مالی سر و صورتش است درد دل می کند؛ که هر از گاهی آدم دلش می خواهد با آدم های جدید حرف بزند.. اس ام اسی چیزی...

زن  که حالا  در حال  خالی کردن اسپری روی خودش است، راه حلی جلوی پایش می گذارد:  خب یواشکی یک خط و گوشی بگیر که شوهرت خبر نداشته باشه.

با خشی در صدایش پاسخ می دهد که شوهرش هر از گاهی کیف و وسایلش را می گردد..

و دیگران دهان حیرتشان را می گشایند.

مربی صدایش می زند؛ شیدااااا ، خودش را جمع میکند و به دیگران می پیوندد.

پ.ن: چون این نوشته دربار جنس مونث است دلیل نمی شود که مردها تبرئه شده باشند... که بی شک از زنان در این امور سبقت گرفته اند.

نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 14:54 توسط الهام| |




یک زمانی پاتو میذاشتی تو خیابان، از اقصی نقاط اماکن گذرگاهی صدای "منصور" شنیده می شد با بری باخش....

بعد یه ذره قبل تر ، این آهنگ "ناری ناری ناری" که من اصلا نیدونم یعنی چی از سیستم تمامی خودروها می زد بیرون...

و حالا "شهرام شکوهی" :

متن آهنگ شهرام شکوهی به نام اسیر عشق

چشمای من خواب چشماتو دیده
غم از دلم با دیدنت پریده

ناز نگات ای همه هستی من
دوست دارم ای از خدا رسیده

عاشقمو به عشق تو اسیرم
بیا که بی تو از زندگی سیرم

بگو بگو، تو هم اسیرِ عشقی
تا که واست جون بدم و بمیرم

میمیرم، میمیرم واسه برق چشمات
میمیرم واسه ناز نگات

میمیرم، میمیرم واسه خندیدنت
میمیرم تا بشم فدات

میمیرم میمیرم میمیرم میمیرم

باز سر راهتو من میگیرم
جسارتی کردم و سر به زیرم

لحن نگاهت میگه دوستم داری
خدایا حاضرم براش ….. بمیرم

میمیرم، میمیرم واسه خندیدنت
میمیرم تا بشم فدات

میمیرم میمیرم میمیرم

میمیرم، میمیرم واسه برق چشمات
میمیرم واسه ناز نگات

اینم لینک دانلودش

به قول مهران مدیری: ما در هر چی که استاد نباشیم، در جوگیری استادیم.

نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 8:40 توسط الهام| |




تا پارسال که خشکسالی بود... می گفتند از بد حجابی بانوان گرام پایتخت نشین است...

لابد امسال که پر آبی ست و سیل راه افتاده از حجب و تدین بالای همین بانوان است دیگر.....

ببینید ما دختران وطن چه کارهایی که ازمون بر نمیاد..

نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 9:19 توسط الهام| |




این بهار گویا خاصیت کشسانی دارد... این فروردین انگار نمی خواهد که بگذرد... جان خودم این دو هفته برای ما بیش از یک ماه زمان کشته.... تازشم امروز تازه ۳۰ امه..... خدایا ما را بنداز تو اردیبهشت....

هرچند در اردیبهشت بیش از ۵ مورد تفلد و کادو دادن دارم... اما به جون الی راضی ام...

اصلنشم ماه تموم نمیشه به ما حقوق بدن :دی

نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 12:53 توسط الهام| |




باورمان نمی شود که کسی، حتی به قصد خیر چیزکی را به رایگان دست ما بدهد. برای برداشتن پمفلت و بروشور و جزوه و کتابچه های اطلاع رسانی، مدام سوال می پرسند، اینها رایگانه؟ می تونیم بر داریم؟

مردم حق دارند وقتی پول هایمان در بانک ، در امان نیست..

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 9:22 توسط الهام| |




7سین

سبزه گرون بود دیگه نخریدیم :دی

این پست فقط ارزش ثبت خاطره دارد و استفاده قانونی و غیر قانونی دیگری نمی شود از آن نمود... والا

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 9:10 توسط الهام| |




یک وبلاگی هست.. همین دورو بر... که قراره اسمش رو عوض کنه بذاره: اقدس... حالا چرا اقدس انتخاب کرده نمی دونم... ولی اینکه چرا می خواد عوض کنه چون یه شرطی رو به حس انسان شناسی من باخته... حالا قبل ازینکه به اقدس لینک بدم.. بیا خودتو معرفی کن...

نوشته شده در شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 8:48 توسط الهام| |




اگر زندگی بازیست

من چیدن مهره ها را بلد نیستم.

پ.ن: امروز غمگینم...

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 15:38 توسط الهام| |




این هفته ی سلامت داره تمام سلامت جسم و روح منو تحت شعاع خودش در میاره ها.... گفته باشم...

غرفه ی اطلاع رسانی نبش یه میدون بزرگ و دقیقا سر یه خیابون یه طرفه که تا کیلومترها جای پارک توش پیدا نمی شه... سه بار دور خودم و اون میدون بزرگ شهر چرخیدم تا ۳متر جا خالی تو یه کوچه بن بست پیدا کنم ... من باشم دفعه بعد الهامِ فداکار نشم و باآژانس برم و بیام..

والا

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 13:7 توسط الهام| |





آنوقت ها که مدرسه می رفتیم....

یادم هست.. دوم یا سوم دبیرستان بود ...نزدیکای اتمام تحصیلات... که یک جوی ازون فیلم که اسمش یادم نیست همه رو گرفته بود... پارسا پیروزفر و  فریبرز عرب نیا و بنظرم بیژن امکانیانم بود... که ۶-۷تا رفیق سر یه قرار ۱۰-۱۲ ساله میان همدیگرو تو یه ساندویچی ملاقات می کنند..(که یکیشون دزده یکی اش پلیس)

ما هم هر سال ... دوم و سوم و پیش دانشگاهی با بچه ها ازین قرارا می ذاشتیم... و همین چند وقت پیش بعضی هاشم یادمان بودا ولی خب.. یجورایی مطمئن بودم بعد ده سال هیشکی نمیاد... شایدم اومدن نمی دونم...

منکه نرفتم.

 :دی

نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 9:15 توسط الهام| |




آنوقت ها که مدرسه می رفتیم....

سر شروع هر ترم جدید ناظم ها رو جو می گرفت که یه حالی به دانش آموزای بیچاره بدن... ییهو می ریختن تو کلاس و شروع میکردن کیف و وسایل بچه ها رو گشتن...

مبادا عکس هندی یا تورکیه ای و یا فیلم های گوگوش و بهروز وثوقی یا بد تر ازون آیینه یا زبونم لال روم به دیفال لوازم آرایش بصورت قاچاق و غیر قانونی وارد مدرسه شده باشه..

:دی

خب البته کسانی بودند زرنگ تر ازین حرفا... همون مداد های بل قهوه ای (مخصوص اون خط لب های فضایی که یادتون هست؟) رو که از بس می تراشیدن قد یه بند انگشت شده بود ، در سوراخ سنبه ی میز ها یا دیوار یا کف زمین حتی مخفی نگه می داشتند....

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 9:15 توسط الهام| |




آنوقت ها که مدرسه می رفتیم....

سال که نو می شد و بعد از تعطیلات تابستانی دوباره مدرسه می رفتیم.. دخترا یک عادت های عجیبی داشتند.. همدیگه رو که می دیدند.. همچین می دویدند و همو بغل می کردند و سر آخر هم جیغ های بنفش می کشیدند که بیا و ببین...

ولی من همچین با بی اعتنایی و سردی و کلاس گذاشتن از کنار همکلاسی های قدیمی رد می شدم که گویی روز اوله تو این مدرسه هستم..

:دی

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 9:9 توسط الهام| |




آنوقت ها که مدرسه می رفتیم....

اوایل سال کنار دختری نشسته بودم که مدام از پسرها و متلک ها شون و اینکه باهاشون کجا رفته و کجا نشسته و اینا حرف می زد.. منم بچه مثبت همون یکی دو هفته ی اول جامو عوض کردم و رفتم اونطرف نشستم...

آخرای سال شنیدم که با خنده می گفت: کار به جایی رسیده که هر هفته با یک پسر جدید دوست می شم...

:دی

منم ازینکه زبل بودم و موقعیت جغرافیایی مو نسبت به این "مواد محترقه" به موقع عوض کرده بودم از خودم حسابی احساس رضایت در می کردم..

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 9:10 توسط الهام| |




آنوقت ها که مدرسه می رفتیم....

ماه به ماه دو روز بی برو برگرد غایب بود... درد می کشید و زمین را چنگ می زد... منکه از دردش خبری نداشتم.. به غیبت های موجه اش حسودی ام میشد...

:دی

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 10:30 توسط الهام| |




من زنده ام... در حال رقص و مقص هم نیستم... کمی دلشوره دارم... چرا؟ نمی دونم... دیشب یکی از ماهی قرمزام به رحمت ایزدی شتافت...

بزودی باید و باید یه سفر درست حسابی برم وگرنه دق می کنم...

بازم کار... نه که از کار بدم بیاد... نه.. بازم این کار... من ... اینجا.... و دلمشغولی ام از همینه.

تمام./

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 15:43 توسط الهام| |




من دلم از تو می گیرد.. نه از خودم می گیرد.. که مثلا انسانم ولی فرق نگاه نیازمند یک پیرزن را که لیف های دستبافش را دانه ای هزار تومان می فروشد با فروشنده ای که جنس ۶۰-۷۰ تومانی را ۲۰۰تومان در پاچه ی مردم می کند نمی دانم... که اولی را از سر بی نیازی نمی خرم ولی دومی را از سر بی نیازی می خرم...

نگاه های زیادی هست که تشخیصشان سخت است... و ...

تا رسد به نگاه کودکی که مشق هایش را کنج خیابان و بروی ترازوی خاک خورده اش می نویسد.. با نگاه کودک گرگ زاده ی گرگ شده ای که برای تامین مواد مخدر خانوادگی اش از پرو پاچه ی آدم آویزان می شود.

این چشم خمار خواب و خستگی کجا و آن چشم خمار کجا....

child

نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 11:39 توسط الهام| |




سوال: گربه ها چه گناهی کردن؟ ماهی نخوردن؟ جوجه نخورن؟ قناری نخورن؟ زباله ها رو هم که ما بسته بندی می کنیم..سفت و سخت.. ماشالا ماشالا.. موش ها هم که وزین تر و سنگین تر و فرز تر از این گربه هان... یعنی اصلا موشا گربه می خورن.....

این سوال همیشه در کودکی به سراغم میومد با دیدن سریال تام و جری.. که تکلیف گربه ی بیچاره چیه.. اون گناه نداره اونوقت؟؟!!..

نوشته شده در یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 22:50 توسط الهام| |


Design By : Night Skin